تبليغاتX
خسته دل تنها >

خسته دل تنها

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 13:10 توسط mehdi|

من خيلي خوشحال بودم.

منو نامزدم قرار ازدواج مون روگذاشته بوديم.

والدينم خيلي كمكم كردند، دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر خيلي فوق العاده اي بود.

فقط يه چيز من رو يه كم نگران ميكرد و اون هم خواهر نامزدم بود !...

اون دختر با حال، زيبا و جذابي بودكه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد من احساس راحتي نداشته باشم.

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونشون براي انتخاب مدعوين عروسي!

سوار ماشين شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت : آگر همين الان 50 هزار تومان به من بدي بعدش حاضرم با تو ...

من كه شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم.

اون گفت : من ميرم توي اتاق و اگه مايلي بيا پيشم.

وقتي كه داشت از پله ها بالا ميرفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم ...

يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت :‌ تو از امتحان ما موفق بيرون آمدي!..

ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريمو هيچكس رو بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم. به خانوادهي ما خوش اومدي...

 

 

نتيجه اخلاقي : هميشه سعي كنيد كيف پولتون رو تو داشبورد ماشين بذارين شايد براتون شانس بياره.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 13:49 توسط خسته دل تنها 2| |

زنی سه دختر داشت که هر سه ارذواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند
از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 13:0 توسط mehdi| |

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند ... استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود ؟!


نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 18:45 توسط mehdi| |

1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

4-یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6-دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

7-اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه!

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

9-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

10-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!

11-دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

14-دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

15-دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا و و خواب

16-اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!

17-یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

18-پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

19-یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!

20-یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

21-اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

22-دختر ترشیده میشه اما پسر نه!!!!

23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!


                 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 0:9 توسط mehdi| |

آرام باش، متين و

استوار گام بردار و

هيچ گاه در تلاطم

روزگار خم به ابرو نياور

و اختيار از دست نده.

ساحل را نگاه كن.

دريا با آن همه ژرفا

و گستردگي، بيقرار

رسيدن به اوست.

امواج با شتاب از

انتهاي راه براي

رسيدن به آن

همه وقار و متانت،

بيقرارش مي شوند

و به تكاپو مي افتند.

مسافران دريا پس

از تجربه آن همه

زيبايي، هدفي جز

رسيدن به ساحل

مقصود ندارند

ساحل اگر زيباست،

به متانت و آرامشي

است كه دارد و

تو اگر مي خواهي

گوهر هاي زندگي و

آنچه در آن است

از آن تو باشد، به ساحل نگاه كن.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 23:6 توسط mehdi| |

مولاي من
نگران روز هاي رفته و نيامده نيستم، اما به
 من بگو در كدامين روز سرشار رد گام هاي
خورشيدي ات را بر زمين خواهيم ديد؟
در كدامين روز، دستان توانمندت ستون
آسمان ها مي شود و آهنگ صداي
دلنوازت، همه لحظه هاي كائنات را آرامش
مي بخشد؟
مولاي من...
اي خلاصه ي خوبي ها...
بوي دلنواز عطر حضورت، در تار پود
ندبه هايمان و در زلالي اشك هايمان پيچيده
است و اما هميشه بر جاده غروب، ظهور
نوراني ات را به انتظار نشسته ايم.
                
نيمه شعبان رو به تمام آجي ها و دادش هاي گلم تبريك مي گم
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:45 توسط mehdi| |

مرا به هيچ خريدار خود نمي بيني

       چرا دگر تو مرا يار خود نمي بيني

به اشتياق دلم در بدر تو جُستم

            جفا، نگر كه خريدار خود نمي بيني

تو نيستي كه بيني چگونه مي سوزم

                به آتشي كه تو در كار خود نمي بيني

چه روز ها كه قناري دگر نمي خواند

                         از آن زمان كه تو بيمار خود نمي بيني

         تو نيستي كه بيني چه مي كشد اين دل

                  دريغ، رونق بازار خود نمي بيني

مريد مجلس گلبانگ كيمياگر باش

                         چرا تو گنج گهر با خود نمي بيني

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 21:20 توسط mehdi| |

* فاصله دخترك تا پيرمرد يك نفر بود.

روي نيمكت چوبي، روبروي يك آبنماي

سنگي، كنار هم نشسته بودند.

پيرمرد از دخترك پرسيد:

- غمگيني؟

- نه.

- مطمئني؟

- نه.

پيرمرد گفت:

- پس چرا گريه مي كني؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نيستم.

- قبلا اينو به تو گفتن؟

- نه.

پيرمرد لبخندي زد و گفت:

- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي كه تا به حال ديده ام.

- راست مي گي؟

- از ته قلبم آره.

دخترك بلند شد پير مرد رو بوسيد

و به طرف دوستاش دويد، شادشاد.

                 ***

چند دقيقه بعد، اشك هاش رو پاك كرد

كيفش رو باز كرد عصاي سفيدش رو بيرون

آورد و رفت...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 21:14 توسط mehdi| |

از جفاي روزگاران داد مي بايد كشيد

نعره مي بايد زدفرياد مي بايد كشيد

پيشتر ها ناز مي كردند دختر ها،ولي

اين اواخر منت داماد مي بايد كشيد!

كرده شيرين شوهر و فرهاد فكر خود كشي است!

تيشه را از دست اين فرهاد مي بايد كشيد

در سمينارها برداريد از ته ديگ،

دست بعد از اتماتم غذا، سالاد مي بايد كشيد

وقت تعطيلات در ايران به شدت اندك است

عيد را تا اول خرداد مي بايد كشيد!

 

* براي رفع خستگي *

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 21:12 توسط mehdi| |

 
   
                                  
ميان آسمان و چشم خورشيد
 
                  بيا تا پل بسازيم از ترانه               
                                                 
براي بارش باران احساس
 
        سرود عشق خوانيم شاعرانه
 
                 ***
 
ميان آبي دريا و ساحل
 
               به قدر قطره ها باهم بمانيم
 
براي كوچ مرغان از سر شوق
 
              بيا تا نغمه اي با هم بخوانيم
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 19:12 توسط mehdi| |

*شبي پسرك جوان، يك برگ كاغذ به مادرش داد.

مادر، آن را گرفت و با صداي بلند خواند. او نوشته بود:

1- مرتب كردن اتاق خوابم:2هزارتومان

2- بيرون بردن زباله ها:3هزارتومان

3- نمره رياضي خوبي كه گرفتم:6هزارتومان

4- جمع بدهي شما به من:11هزارتومان

مادر، به چشمان منتظر پسر نگاهي انداخت،

خاطراتش را مروركرد و سپس قلم را برداشت وپشت برگه صورت حساب نوشت:

1- بابت 9ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي: هيچ.

2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم: هيچ.

3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي: هيچ.

4- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازي هايت: هيچ

... و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه ي

عشق واقعي من به تو ((هيچ)) است.

وقتي پسر جوان، آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند، با

با چشمان پر از اشك به چشمان مادر نگاه كرد و گفت:

- مامان دوست دارم!

آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحصاب نوشت:

- قبلا به طور كامل پرداخت شده است!

*هیچ وقت ار مادرتون بجز دعای خیر چیز دیگه طلب نکنید*

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 14:28 توسط mehdi| |

سلام بهونه برام تو آشيونه

سلام تنها كسي كه برات مي شم ديوونه

آره منم همون كه عا شق تو مي مونه

برات تاآخر عمر از زندگي مي خونه

گلم شناختي منو ديوونه چشاتم

اگه باز هم نشناسي فداي خنده هاتم

مي دونم از يادت بردي منو واسه هميشه 

واسه يه لحضه ديدن منتظر معجزه

معجزه هم كه مي شه دلم آرم نميشه

تنها بهونه من مي خوام قطع شَم از ريشه

بازم نشناختي منو؟رسم وفا همينه

كه من برات بميرم اما چشات نبينه

حقيقت زندگيهدلم بي تو زندونيه

عمريه كه اين قلب من تو كوچه تنهاييه

نازگل من ديگه برو نذار كه بغضم بشكنه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 22:31 توسط mehdi| |

ناخدا،رسم چگونه

زيستن آسمان با آبي دريا آموخته بود. را از پيوند

او ياد گرفته بود،

چگونه در سخت ترين طوفان ها،آرامش را زمزمه كند.

سكان دار كشتي زندگي مي دانست

ابر هاي سيا كه هر از چندگاهي چتر دريا مي شوند، جاي خود

 را به طلوع دوباره خورشيد خواهند داد

و او بايد به اميد پناه گرفتن در سايه آبي

به سيا هي ها لبخند بزند.

ناخدا به تلاطم ناهمگون امواج خو گرفته بود،

وقتي موج ها،

كشتي قلبش را به سوي قله ي موفقيت رهنمون مي ساختند،

كوله بار پر از غرورش را رها مي كرد

و مي دانست سنگيني كوله بار غرور مانع حركت او به سوي 

قله خواهد شد

وزماني كه ديگر خبري از اوج گرفتن كشتي نبود

ناخدا

كوله بارش را پر مي كرد از اميد و به فردا ها لبخند مي زد.

 

پس آبجی ها و دادش گلم سنگینی کوله بار غرو رو واسه همیشه از رو شونه هاتون بردارید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 16:22 توسط mehdi| |

قطره قطره عشق را

برلبم بشانده اي

آيه آيه معرفت

بر نگاهم داده اي

سوره سوره عاشقي                                            

بردلم بنشاده اي

بر نگاهم هر زمان

درس عشقي داده اي

روزهايت بي قرار

شب هايت انتظار

در پس اين قرار

مي ماني ماندگار

بردل عاشقم

تا ابد پايدار

اي نگاهت پر شرر

وي لبانت پر اثر

بردلم يك شب بتاب

بذر عاشقي بكار

                                                                           تقدیم به تمام مادران دنیا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 16:6 توسط mehdi| |

 دستان تُرد و نازكت مشغول طشت رخت/ است هي مي زني كنايه:دختر سياه بخت است!/

گفتي كه من كجايم رفته به نو عروسان؟/

تا لنگ ظهر خوابي، اندام تو چه لَخت است/ هي وعده ي سر بُرج،پوسيده دا دراين كُنج/

جانم به لب رسيده، همسر شدن چه سخت است!

بي پولي ام عذاب و از شوهرت جواب است:/اين خط و اين نشان،مهرت كنار تخت است!/

عشق ست زندگاني،با پُز و جيب خالي/

شلوار من دوتا شد كِرم از خود درخت است!

 

                                                        (صرفاً جهت رفع خستگی) 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 10:18 توسط mehdi| |